احساس گناه

title-tag

 

نویسنده : طیبه عبداللهی

 

گلی خانم سالهای زیادی بدون شوهر و تک وتنها سختی کشید ، تا اینکه دوپسرش راحت زندگی کنند حالا دو پسرش بزرگ شدن ووقت ازدواج آنها رسیده است . چند سال می گذرد از آون سالها که گلی خانم هر روز پیر تر وشکسته تر می شود خیالش راحته که پسر هایش سر وسامان گرفتن ونوه هایش را هم دیده ، دیگه آرزویی ندارد . چون گلی خانم تنها بود بچه های آون تصمیم می گیرند که یک ماه مادرشون پیش پسر بزرگه وماه دیگه بره خونه پسر کوچیکه ، گلی خانم زیاد از این کار راضی نبود تا اینکه به خودش آمد یک ماه گذشت ونوبت این بود که بره خونه آون پسرش از قضا ماه مبارک رمضان بود وبا اینکه خانواده پسرش اهل نماز وروزه نبودن ولی گلی خانم با حال خوبی که نداشت روزه را می گرفت . وتنها سحری خود را با یک لیوان آب و هنگام اذان در مسجد محله برای نماز که می رفت همانجا افطار می کرد با یه خرما .
در یک روز سرد زمستان که برف سنگینی می آمد حال گلی خانم بهم می خورد و آونا به بیمارستان می رسونند سریع بستری می کنند گلی خانم را و همانجا به امان خدا رهاش می کنند . آنقدر مهربان بود گلی خانم که پرستارها از همان شب اول شیفته محبت واخلاق او شدند . یکی از پرستارهای اتاق برای تزریق آمپول گلی خانم می آید که
شروع می کند با او به درد ودل که گلی خانم هم از سختی های گذشته و عروسها وپسرش صحبت می کرد تا اینکه میان حرفهای آون پرستار پرسید از عروسها راضی هستی ناگهان اشکی در چشمان او جاری شد و گفت : الان که میبینی ایجا هستم .
به خاطر این است که توی این هوای سرد رفته بودم حمام وعروسم آب حمام را قطع کرد وتمام لباسهایم را داخل حیاط انداخت .همانجا یخ زدم . داخل اتاقی که بودم بخاری نداشت شبا با یک پتوی نازک می خوابیدم تا صبح از سرما به خودم می جونبیدم.
در همین لحظه ناگهان پرستار می بیند که صدایی دیگه از گلی خانم نمی آید وقتی نزدیک آون می رود ، می بیند که او برای همیشه چشمانش را بسته است .ولی با این وجود هنوز منتظر بچه هاش بود، که هیچ وقت آونها به ملاقات آون نیامدن.

 

ثبت شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ به شماره سریال ۳۷۹۶ در سایت داستانک