ایستگاه

title-tag

 

نویسنده : طیبه عبداللهی

 

 

امروز هوا خیلی سرده نسبت به روزهای قبل چون علی وحسین وقاسم بیرون همیشه با هم صحبت می کردن اما امروز ازاونا خبری نیست.
منم از بس خسته بودم نمی دونم کی خابم برد تو خاب وبیداری بودم که از صدای کوبیدن به شیشه وآقا آقاگفتن یه خانم بیدار شدم .
با دستم اول موهام که ژولیده شده بودن از توی آینه مرتب کردم بعد ، شیشه ماشینا پایین کشیدم گفتم بفرماید .
گفت:آقا ببخشین بیدارتون کردم ، میخوام برم به این آدرس میبرین منا چون ساعت ۱۲ شبه نمی دونم کجا باید برم وکسی هم دنبالم نیومده .
منم که از خدام بود مسافر بیاد تا کمی کاسب بشم آدرسا ازش گرفتم وگفتم :بفرمایید بالا ، ادرسش وسط شهر بود .
تو راه با هم شروع کردیم به صحبت البته اول من سرحرفا باز کردم وگفتم: مادر چرا کسی همراتون نیست .
با لحن دلسوزانه ای گفت : چی بگم پسرم بچه هام همه رفتن سر زندگی خودشون ، همسرمم سالهاست که فوت کرده وتنها هستم.
وقتی با این لحن صحبت کرد،یهو یادم افتاد به مادرخدابیامرزم ودلم براش خیلی سوخت وتودلم آه کشیدم وگفتم خدایا شکرت همه پدر مادرا را حفظ کن برا بچه هاشون .
بعداز چند دقیقه سکوت ، رادیو ماشین روشن بودو میلاد حضرت رسول اکرم تبریک می گفت . که مادر گفت : زن پسرم بارداره وموقع زایمانشه برا همین دارم میرم خونه پسرم تا مراقب زنش باشم آخه پسرم آتشنشانه وبیشتر وقتا خونه نیست.
گفتم : خدا حفظش کنه مادر چه شغل سختی داره.
صحبت کردیم نمی دنم کی رسیدم به آدرسی که داده بود ، پیاده شدم زنگ در خونه را براش زدم اما کسی در باز نکرد.چند دقیقه منتظر شدیم وگفتم :مگه به پسرت نگفتی میام ، چیزی نگفت .
گفتم: مادر حتمن جایی رفتن الانا پیداشون میشه وچهره ناراحت مادر با این حرفم خوشحال شد. اما نزدیک یک ساعت اونجا ایستادیم اما کسی نیومد . دوباره ازش پرسیدم :نکنه از این خونه رفتن جایی دیگه .
گفت : نه خونه پسرم همین جاست خودم یه ماه پیش اومدم خونش.
گفتم : مادر اشکالی نداره بیا بریم خونه من امشب مهمون من باشید اگه قابل بدونی منا وفکر کنید منم پسرتونم .با تبسم زیبایی که کرد .
خوشحال شدم وگفتم زن منم خیلی از دیدن شما شاد میشه.
صب زود رفتم سر کار تو اداره ولی مرخصی ساعتی گرفتم دوباره به آدرسی که از پسرش داشتم رفتم، اما بازم کسی دررا باز نکرد منتظر شدم دیدم یکی از همسایه ها اومد بیرون ازش پرسیدم.گفت :من تازه اومدم توی این خونه ولی اهالی محله گفتن کسی تو این خونه سالهاس زندگی نمیکنه.
با خودم گفتم خدایا چکار کنم حالا .
عصری که رفتم خونه ، زیاد نموندم پیشش تا سراغی از پسرش نگیره به بهانه های الکی میومدم بیرون براخرید .
شب که برا مسافرکشی خاستم برم ایستگاه قطار ، ی سری هم رفتم پلیس آگاهی تا خبر بدم ، شایدخانوادش نگرانش بشن .
مشخصات مادر را به پلیس آگاهی دادم ، گفتن خبرتون می کنم.
با اینکه خیلی خسته بودم چون تا ساعت ۴ صب مسافرکشی می کردم ی کمی خابیدم وساعت ۷ صب رفتم اداره ، ساعت نزدیکای ظهر بود از پلیس آگاهی بهم زنگ زدن گفتن برم اونجا منم بدون اینکه ناهاری بخورم رفتم.
بعد از شنیدن حرفای افسر آگاهی خیلی حالم بد شد، که چن ساعتی تو خیابون قدم زدم وفکر کردم .
باید فردااول صب مادرا می بردم تحویل آسایشگاه سالمندان میدادم .خوشحال هستم که صاحب ی مادر مهربون شدم .هر هفته میرم با زنم بهش سر میزنم وگاهی وقتا میارمش خونه خیلی دوسش دارم ووقتی بهم میگه پسرم ی حسی توی نگاش می بینم که انگار واقعن پسرش هستم ،هرچند نمی تونم جای پسرشا بگیرم ، پسر اون ی مرد بزرگی بود ی آتشفشانی که توی یک حادثه جونشا از دست میده وشهید میشه .
موقع زایمان زنمه واومدم دنبال مادر از آسایشگاه ببرمش خونه که مراقب زنم باشه ،خانم پرستار میگه آقا مادرتون آلزایمر داره که به زبون ما یعنی فراموشی .
گفتم : مادرمن سالمه سالمه خانم پرستار .

آلزایمر
پیر زن همسایه ما
فقط آلزایمر داشت

دیروز
بی خودی شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود
که
از خواب بیدار شود!
حسین پناهی

ثبت شده در تاریخ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ به شماره سریال ۷۵۰۴ در سایت داستانک