به خیال زنده بودن

title-tag

 

نویسنده : طیبه عبداللهی

 

 

آسمان پر کلاغ سیاه باوجود اینکه مردم زیاد از کلاغ خوششان نمی آید ولی با پرواز دسته جمعی که انجام می دادند از نگاه کردن به آسمان لذت می بردی .
همین طور بدون هیچ هدفی در خیابان قدم می زدم ، که با عبور موتور سوار از جلوی من وپاشیدن آب به لباسهایم کلی سرش دادوفریاد کردم وگفتم مگه کور دیوانه . با کشییدن نفسی آرام به خودم آمدم. دوباره نگاهم به پرواز کلاغ ها بود ، ناگهان باخانم میان سالی برخورد کردم .
با عذر خواهی وببخشید سعی در جبران اشتباهم کردم از حق هم که نگذریم زن خوش اخلاق ومهربانی بود . با برخورد من تمام چیزهایی که خریده بود پخش زمین شده وباهم جمع کردیم ومن برای احترام بیشتر مقداری از میوه ها آن را تا دم در خانه اش بردم با اینکه راضی نبود ، در راه از من سنم وتحصیلاتم را پرسید. من هم خواستم فامیلی او را بپرسم که یکی از همسایه هایش سلام واحوال پرسی کرد ، وگفت: خوبید خانم جلیلی که منم دیگه متوجه شدم . دم در خونه که رسیدیم خیلی اصرار کرد که بیا داخل من تنها هستم ، ولی من عذرخواهی کردم ورفتم .
به راهم ادامه دادم ناگهان با برخورد ماشین در هنگام عبور ازعرض خیابان دیگر چیزی را به یاد نمی آوردم، تا با صحبتهای پرستار ودکتر متوجه جسم بی روح بدنم که برروی تخت بیمارستان افتاد است شدم . صداهایی را می شنیدم اما گنگ ، نمی دانم شب یا صبح بود که صدای پرستار شنیده می شد که باید این بیمار را آماده کنیم ، خانواده آن رضایت دادن که اعضای بدنش را اهدا کنند . قلب او را به زن میان سالی قراره پیوند بزنند وکلیه های اورا هم به جوانی که با موتور تصادف کرده پیوند می زنند.
نفسم دیگر بالا نمی آمد فکر کنم کم کم دستگاهها خاموش شدن در همین لحظه تمام کارهایی که کرده بودم مثل یک فیلمی با دور تند از جلوی چشمم رد شد .

 

 

ثبت شده در تاریخ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ به شماره سریال ۳۹۵۱ در سایت داستانک