حسرت نداشتن

title-tag

 

نویسنده : طیبه عبداللهی

 

 

دستم توجیبم بود ومثل دیونه ها در پس کوچه های خیابان پرسه می زدم
فکرم همش به اون بود .
خدایا:چه قشنگ وجذاب است .از فکرم بیرون نمیاد، ذهنما درگیر خودش کرده
.نمیتونم ازش دل بکنم هرروز اگه نبینمش روزم شب نمیشه . باید با مهدی
صحبت کنم ببینم نظر اون چیه ،آخه اون تو اینجور چیزا بهتر وارده .
راهما گج کردم رفتم سراغ مهدی ، اتفاقا دم درحیاط بود .از دور براش دست
تکون دادم ، رسیدم پیشش بعداز احوال پرسی گفت:چی شده مثل ادمای عاشق شدی
نکنه خبری هست علی عاشق شدی، بگو خودم برات دست بالا بزنم با خنده ی سردی
که کردم .
گفت :نه تو عاشق بشو نیستی ، می دونم چه مرگته ،علی ببین من تو را خوب
میشناسم ، تو را خدا بیخیال این شو. مهدی به خدا این یکی محشره ندیدش .
علی تو زندگیت همیشه سعی کن به اندازه گلیمت پاتا دراز کنی وبیشتر از
اون دراز نکنی که به مشکل بر میخوری ، اون ماشین مال پولدارا واز ما بهترون
است. تو اگه خیلی هنر کنی ومن کمی پول بهت قرض بدم می تونی ی پراید
معمولی بخری.
بعد از حرفای مهدی با خودم فکر کردم دیدم اره بنده خدا راست میگه واز اون
به بعد بود که دیگه هر ماشینی را که از پشت شیشه هم میدیدم برام جذاب
نبود وبه یاد حرف مهدی میفتادم رد می شدم
و با خودم می گفتم:
ما به تماشای جهان آمده ایم
ثبت شده در تاریخ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۲ به شماره سریال ۶۷۱۱ در سایت داستانک