مهر مادری

title-tag

 

نویسنده : طیبه عبداللهی

 

 

نگاه هر روزش خیره به در حیاط بود ، توی چشمانش می شد انتظار را دید .حدود ۳ سال بود که مهمان این آسایشگاه سالمندان شد به جز با اکرم خانم که هم اتاقی اوبود باکسی صحبت نمی کرد . گاهی پیش خودش می گفت کاش منم مثل اکرم خانم
فرزندی نداشتم تا این همه انتظار نمی کشیدم ، اما بعداز مدتی از حرفی که زده بود از خدا سر نماز عذرخواهی کرد وگفت خدایا حکمتت را شکر راضیم به رضای تو ولی این حق منه .در همین لحظه پرستار وارد اتاق شد برای دادن داروهایش ، اشک چشمانش را که دید برای خوشحالی او گفت: چند روز دیگه روز تولد حضرت زهرا است وبچه ها که روز مادر را فراموش نمی کنند وحتماً برای روز مادر سر به شما می زنند ناراحت نباشید ، اما زری خانم با صدای آرامی که داشت گفت اگه این سه سال یه زنگ می زدنند دیگه این اشکها جاری نمی شد من فراموش شدم برای همیشه ولی اونا را دوست دارم خیلی زیاد هنوز عطر بوسه های بچگیشون روی لبام هست . با حرف پرستار یه کمی امیدوار شد ومنتظر روز مادرشد . روز تولد حضرت زهرا آسایشگاه سالمندان شور حالی دیگه داشت همه خوشحال بودند ، به جز رزی خانم که کنار پنجره نشسته با لباسهای نوی که پوشیده و منتظر آمدن بچه هاش بود . پرستار برای بردن زری خانم به جشن آومد در که باز کرد با صدا کردن او جوابی نشنید نزدیک تر که شد عکس بچه هایش دید در دستش وچشمانی که منتظر روبه درحیاط باز مانده بودبرای همیشه .
ثبت شده در تاریخ پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ به شماره سریال ۴۵۵۲ در سایت داستانک