بیرون نیاید از سینه
نفسم …
لبم
به بوسه ای نگشایی
بیرون نیاید از سینه
نفسم …
لبم
به بوسه ای نگشایی
دلبری می کند
شبانگاهان
مهتاب نگاهت
در برکه ی آغوشم
با رقص لبانت
بر بتخانه ی دل نگنجد
جز بت رخسار نگار
کفر است
بر خانه چو باشد
بت بسیار
آغوش تو
تنها کوچه بن بستی هست
که راه برگشت ندارد
از تو نتوانم گریخت
تا که نگاهم می کنی
چه فریبا با تیر نگاهت
شکارم می کنی
حلقه سیمین چون می شود
دست تو برگردنم
با جام شراب لبت
مدهوش و رامم می کنی
سین سفره دلم
با سیب سرخ
تکمیل می شود
نگاهت
خواب از چشم هایم میدزدند
و بر لب هایم
عطش بوسه می کارند
جهان چون صدف و
زن دُرً نهانش
زیبایی شب به ماه
زیبایی دنیا همه
” تویی ”
رسیده موسم خوش آشنایی
بنوشم از لبت شراب نابی
ورق خورد، فصل ها به عشق
پیوند زند ، به مهر، دوست جاودانی