بر بتخانه ی دل نگنجد
جز بت رخسار نگار
کفر است
بر خانه چو باشد
بت بسیار
بر بتخانه ی دل نگنجد
جز بت رخسار نگار
کفر است
بر خانه چو باشد
بت بسیار
آغوش تو
تنها کوچه بن بستی هست
که راه برگشت ندارد
از تو نتوانم گریخت
تا که نگاهم می کنی
چه فریبا با تیر نگاهت
شکارم می کنی
حلقه سیمین چون می شود
دست تو برگردنم
با جام شراب لبت
مدهوش و رامم می کنی
سین سفره دلم
با سیب سرخ
تکمیل می شود
نگاهت
خواب از چشم هایم میدزدند
و بر لب هایم
عطش بوسه می کارند
زیبایی شب به ماه
زیبایی دنیا همه
” تویی ”
رسیده موسم خوش آشنایی
بنوشم از لبت شراب نابی
ورق خورد، فصل ها به عشق
پیوند زند ، به مهر، دوست جاودانی
عشق را
نه زبانی ست
نه مذهبی
الفبای عشق را
قلب ها می نویسند
و نگاه ها می خوانند
با رقص بوسه
روز عشاق مبارک باد عشقم
ترانه من
باور کن خدا ، من و تو را عاشق آ فرید
در سینه دل ، بیقرارِ دقایق آ فرید
با ور کن به دریا یِ بیکران عا طفه
چشمان تو ، ناخدا بر این قایق آفرید
. . .