گلشن از روی تو شد
باغ و بهشت
چون خدا ، موی تو
عنبرین سرشت
# مرتضی الماسی #
گلشن از روی تو شد
باغ و بهشت
چون خدا ، موی تو
عنبرین سرشت
طعم لب هایت
تمام فصل ها
نوبرانه است
آنقدر خالی
از هوای بودنت هستم
که نفس هایم
نای بالا آمدن ندارن
بیرون نیاید از سینه
نفسم …
لبم
به بوسه ای نگشایی
محو تماشای
تو شدم
به وقت خواب و بیداری
دلبری می کند
شبانگاهان
مهتاب نگاهت
در برکه ی آغوشم
با رقص لبانت
غرق
سیلاب عشقت شده ام
مبادا
نجاتم دهی
از این عشق خدایی
خلاصم کنی
بر بتخانه ی دل نگنجد
جز بت رخسار نگار
کفر است
بر خانه چو باشد
بت بسیار
قفل
سکوت را بشکن
بوسیدن لبای تو
کلید نمی خواهد
آغوش تو
تنها کوچه بن بستی هست
که راه برگشت ندارد